خبر را در صفحه اصلی ببینید
خبر را چاپ کنید
۹۷/۰۷/۱۲ ۱۲:۰۴
شناسه خبر : 15172

باغبان مهربان

باغبان مهربان خبر بندر؛محمد مظفری: دیروز عکسی در فضای مجازی منتشر شده بود،با این عنوان “تقدیر از راننده برتر سرویس مدارس گناوه” معمولا کمتر تصاویر رادر فضای مجازی باز میکنم ولی کثرت نشر این تصویر در گروه های مختلف، وادارم می کند که تصویر را باز کنم تا چهره این راننده مهربان سرویس مدارس گناوه […] ...

باغبان مهربان

خبر بندر؛محمد مظفری: دیروز عکسی در فضای مجازی منتشر شده بود،با این عنوان
“تقدیر از راننده برتر سرویس مدارس گناوه”
معمولا کمتر تصاویر رادر فضای مجازی باز میکنم ولی کثرت نشر این تصویر در گروه های مختلف، وادارم می کند که تصویر را باز کنم تا چهره این راننده مهربان سرویس مدارس گناوه را ببینم، چند نفر در تصویر هستند که یکیشان را انگار میشناسم، چهره ی مهربان و دوست داشتنی اش انگار در حافظه بلند مدت من جای مهمی را به خود اختصاص داده است، خنده هایش آشناست، اما من راننده ای را با چنین مشخصاتی به یاد نمی آورم! هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر راننده ای را با چنین مشخصاتی به یاد می آورم. اورا انگار جایی دیگر دیده ام، این لبخند پر از مهر را انگار بیش از آنچه که فکر میکنم میشناسم، او آشناست، من با او بوده ام، در کنارش، روزهای بسیاری، اما گرد پیری چهره مهربان او را پوشانده است. ذهنم ناخوداگاه کودکیم را جستجو می کند، ده، بیست، سی، به سی وهفت سال پیش که می رسد می ایستد، انگار نشانه هایی یافته است. روزهای اول پاییز ۳۷ سال پیش را به یاد می آورم، همان روزهایی که فصل خاص من است، فصل مدرسه، فصل آموختن و تنها چیزی که من فراری از مدرسه و درس را در ان سالها، به آغوش مدرسه می کشاند لبخندها و کلام پر از مهر مردی آشناست. چقدر آدرس های من از مدیر خوشروی مدرسه ابتداییم، باچهره ی مهربان این راننده سرویس مدارس، مشابهت دارد! اما او معلم ما بود چرا اینجا در این عکس…
اشتباه نکرده ام این تصویر همان مرد بزرگ وبا وقار روزهای اول مهر ۳۷ سال پیش است. همان معلم نمونه ما،همو که جوانی اش را به پای تربیت فرزندان این سرزمین صرف کرد. همو که پروانه وار مثل باغبانی که به گلهایش عشق می ورزد، گرد دانش آموزانش می چرخید وحواسش به بچه ها بود، تا کسی از درس جا نماند، تا هیچ بچه ای از آموختن باز نماند، تا… تا نان حلال به سفره ی زن وبچه اش ببرد.
وچه شاگردانی که تربیت نکرد، ذهنم دوباره مرور می کند اسامی همکلاسی هایم را که زیر نظر این مدیر ومعلم مهربان حالا به مناصب مهمی رسیده اند و سکان دار مسولیت های مهمی شده اند علیرضا مهندس است، محمد مهندس ارشد است در یک پروژه بزرگ و حالا خارج از کشور است. علیرضای دیگر مهندس است و کار مهمی در تهران دارد،حمید تاجر شده است، حسین معلم شده، یکی دیگر مدیر است ان دیگری کشاورزی خوانده چند نفر شرکت نفتی شده اند، خیلی هایشان در گناوه در ادارات وبازارهستند و خیلی از بچه های دیگری که نمیدانم کجا هستند.
به خودم می آیم و باز عکس را نگاه میکنم و نوشته های زیر آن را میخوانم،” تقدیر از راننده برگزیده سرویس مدارس گناوه” میخواهم فریاد بزنم تا همه را خبر دارکنم فریادی که همه ی شهر بشنود، همه آنهایی که در آن عکس هستند، همه کسانی که عکس را منتشر کرده اند و همه آنهایی که عکس را دیده اند، میخواهم همه بداننداین مرد یک معلم است ، او مدیر مدرسه من بوده است، معلم من! همو که به من خواستن آموخت، توانستن را، باورداشتن را، آموختن را،اندیشیدن را، میخواهم فریاد بزنم که باید پیش از همه مقام معلمیش را پاس داشت،
میخواهم به همه بگویم که او باغبان باغچه پر از گلی بوده، پر از نهالهای کوچک که حالا هر یک برای خودشان درخت تناوری شده اند. میخواهم به همه بگویم که این معلم مهربان، همانی است که چند دهه پیش نهال های بسیاری را در این بندر تفتیده کاشته و بعد از سالها و بعد از باز نشستگی نیز حاضر نشده این باغ پر از گل را رها کند، پس چرا این همه سال من وخیلی های دیگر از او غافل بوده ایم، چرا یادی از این معلم مهربان نکرده ایم، چرا مقام معلمی اش را پاس نداشته ایم؟ چرا به همه نگفته ایم او معلم مهربان سالهای دور این بندر است؟
دوباره به عکس نگاه میکنم معلم من همان باغبان است اما خیلی ها خبر ندارند، نمی دانند. ولی برای معلم من فرقی نمی کند که دیگران بدانند یا … او هنوز معلم عاشقی است که همه دغدغه اش این است، چطور و چه وقت به باغ های پر از گلی که در گوشه گوشه این بندر هستند عشق بورزد.
دوباره به عکس نگاه میکنم …