شما اینجا هستید
اخبار » معلم بازنشسته من دیگر موتور قدیمی اش را ندارد!

معلم بازنشسته من دیگر موتور قدیمی اش را ندارد!
IMG-20160430-WA0012

خبر بندر: محمد مظفری؛ روزهای اول اردیبهشت است و من سعی میکنم هر طور شده در یکی از روزهایی که به روز معلم نزدیکتر است به سراغ یکی از معلم هایم بروم و عرض ارادتی کنم. تعطیلات آخر هفته سری به گناوه می زنم و عصر به ساحل زیبایش می روم؛ به قصد دیدن دوستان و پیاده روی، از خوری که ماه هاست در انتظار پلی است، برای توسعه شهر پیاده روی را شروع می کنم می روم تا با ساحل دقایقی همراه شوم. طولی نمی کشد که خودم را کنار نمره چهار می بینم و بعد پارک خور؛ اصلا نفهمیدم این همه راه را از خور مرده شور تا نمره چهار چطور طی کرده ام،حالا در کنار پارک خور ایستاده ام، چند وقتیست که کلبه ای در پارک خور بنا شده که محفل معلمان و دانش آموزن نسل پیش است ، غروب ها دور هم جمع می شوند و از هر دری می گویند. وانگار ساحل به عمد مرا رسانده به این کلبه، تا معلم بازنشسته ام را ببینم. مجید معلم ورزش ما بوده، انقدر با هم رفیقیم که به نام کوچک صدایش می کنم، گوشه ای ایستاده و دارد دریا را نگاه می کند بطرفش می روم، روبرویش که می ایستم غمی بزرگ را در چشمانش میبینم لبخندی زورکی هدیه به شاگردش می کند. ولی می بینم که تنهاست، دور و برم را نگاه می کنم یار همیشگی اش را نمی بینم، با خنده می گویم چکارش کردی؟ نیستش؟ موتورش را می گویم، همان موتور سیکلت یا ماها ۱۰۰ را می گویم که مجید را گناوه ای ها باآن بیشتر می شناسند. لبخند تلخی می زند، آهی می کشد و می نشیند کنار اسکله، شالوها در دریا دنبال اضافه غذایی هستند که جاشویی از داخل لنج برایشان می ریزد، کنارش می نشینم انگار خیلی وقت است منتظر این لحظه بوده تا سفره دلش را بازکند برایم ، توی چشمهایش نگاه می کنم
هنوز همان ابهت دوران معلمی توی آن چشم ها هست. محکم می گوید بنویس، می گویم چه؟ می گوید بنویس تو این روزنامه ات تا همه بفهمند من معلم بعد از ۳۰ سال بازنشستگی مونس سالهای جوانی ام را هم از دست داده ام، می خندم، می دانم که با موتور یاماها ۱۰۰ دو گانه سوزش هست، می گویم جریان چیست؟ می گوید یارم بود، همراهم بود، من را هر روز تا مدرسه می رساند حالا نمی توانم به این سادگی ازش جدا بشم!
بازمی خندم میخواهم غمش را کم کنم می دانم چقدر فشار زندگی این روزها تحت فشارش قرار داده! اشک تو چشمانش بازی می کند ولی مغرور تر از آن است که بخواهد زیر باز فشارهای زندگی کمر خم کند و یا کوتاه بیاید، مثل همان روزهایی که گوش چپ تیم منتخب فوتبال گناوه و تاج را بیمه کرده بود. می گویم چکارش کردی موتور را؟ چشم می دوزد به دعوای شالوها بر سر غذا و می گوید: گفته اند دیگر نمیشود سوار این موتور ها شد. ممنوع شده تردد این موتور ها و باید تحویلش داد، تازه یکی دوباره توقیف شده ولی شاگردانم که پلیس بوده اند به حرمت معلمی و شاگردی چشم پوشی کرده اند و پسش داده اند!
هری دلم می ریزد انگار نمی توان معلم را بدون موتورش تصور کنم مگر می شود مجید بدون موتور یاماها ۱۰۰ اصلا! می گویم راهی ندارد؟ جدی می گوید نه بابا قانون است دیگر، قانون را باید احترام گذاشت، باز سرش را می چرخاند طرف شالوها و آرام می گوید باید تحویلش بدهم به خودشان!
می خواهم فضا را عوض کنم ولی نمی دانم چطور، می خواهم بگویم بابا یه موتور از این جدیدا بخر، ولی می دانم که با حقوق بازنشستگی معلمی نمی شود از این کارها کرد! یادم می آید که مقداری از پاداش اندک خدمتش را طلب دا شته است، با ذوق می گویم خوب اون دو میلیون را بده موتور بخر، اما انگار که نمک روی زخمش پاشیده ام، سرش را بر می گرداند، چین های پیشانی اش بیشتر مشخص است، عصبانی است مثل همان روزهایی که روی نیمکت تیم فوتبال دانش آموزی مدارس می نشست و تیمش گل خورده بود، می خواهد چیزی بگوید….لا اله الا الله و بعد شروع می کند به درد دل من نمیدونم این را به کی بگم؟ اینارو لا اقل تو بنویس تو نشریه ات، تو سایتت تا مردم بدونن اینا حق و حقوق معلما را نمیدن، بنویس خیلی از معلمای بازنشسته هستن که قدرت خرید یه موتور را هم ندارن! میپرسم مگر بقیه پاداش خدمت را بهت ندادن؟ نه بابا از سال ۸۸ تا الان میدونی چند ساله؟ هفت سال؛ من هفت ساله دارم میدوم دنبالش کسی نمیگه خرت به چند! میگم یعنی چی؟ چرا نمیدن؟ میگه هیشکی هیچی نمیگه، به همه هم گفتم از مدیر و وکیل و نماینده تا … خداییش خسته شدم دیگر! می دانم که عصبانی شده و دل شکسته است از این همه بی مهری، با خنده و شوخی می گویم حالا که پیاده شده ای! بیا با هم قدمی بزنیم کنار ساحل، همینطور کنار ساحل راه می افتیم، و باز مجید می گوید از مدرسه با هم مرور می کنیم ایام مدرسه را از مسابقات فوتبال بین مدارس، از چپ پای کلاسیک تاج گناوه، از بازنشستگی، از درس از مدرسه از عشق، و او می گوید از معلمان بازنشسته ای که با سیلی صورت خودشان را سرخ نگه می دارند و با عزت زندگی می کنند، و او باز می گویداز بی مهری ها، از فراموشی ها از دنیای بازنشسته ها و…
فردا شنبه است یک روز دیگر مانده به روز معلم سوار ماشین جاده گناوه بوشهر را طی می کنم و با خودم مرور می کنم صحبت هایم با معلم بازنشسته ام را، و اصلا نمی دانم چرا؟ نمی دانم چرا معلمی که ۳۰ سال برای آموزش فرزندان این سرزمین سلامتی اش و خانواده اش را وحتی دارایی و سرمایه اش را گرو گذاشته حالا باید در پیچ و خم زندگی تنها باشد!! راستی چرا!؟
IMG-20160501-WA0012

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است -
آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد -

خبر بندر | بندرگناوه، بندر دیلم، بوشهر